" فرهنگ و تجلی واقعی آن ازبلاواسطگی ذاتی
حیات که همواره می بایست با اصول و نظرگاههای کلی درارتباط قرارگیرد، آغاز می شود تا
این که ابتدا برداشتی کلی از موضوع واقعی را کامل کند و نیز بیاموزد تا برداشتی کلی
را با عقل مورد حمایت قرار دهد و رد کند، آنگاه فیض غنی و مشخص حیات را از طریق طبقه بندی خاص درک کند و بالاخره دستورالعملی
دقیق ارائه دهد و به قضاوتی جدی درخصوص آن دست زند. فرهنگ از همان آغاز خود می بایست
برای جهد و کوشش حیات در غنای مشخص آن جایی قایل شود و این راه را به سوی آزمون موضوع
واقعی هدایت کند."1
(هگل:1386،26)
قومیت پدیده ای است
که درجامعه افغانستان رفته رفته به محل مناقشات، مشاجرات و موضع گیریهای بی سرو پایان
تبدیل شده است.هر فردی از اعضای یک قوم احساس می کند موظف است تا در برابر این وجه
از هستی اجتماعی خود پاسخگو باشد.اما پاسخگو بودن فرد در برابر قوم یعنی چه؟ بدیهی
است که قوم همچون فرد عضو جامعه دارای هویتی
است که می تواند حافظ منافع و درخواست های فرهنگی ما باشد. رابطه متقابل قوم و عضوگروه
قومی میتواند تامین کننده نیازهای بنیادین اجتماعی باشد که هم در رویه های فرهنگی سامان
میابد و هم شکل دهنده رویه های فرهنگی است. از این منظر قوم همانند خانواده هویتی زیست
محیطی دارد که الزامات و هنجارهایش، نافی شخصیت فرد و تکثر افراد در جامعه نیست. بلکه
قوم کلیتی اجتماعی فرهنگی است که درحدود اجتماع و فرهنگ با معیارهای انسانی سنجیده
می شود.
مشکل آنجا آغاز می
شود که قومیت را به مثابه ساختار اصلی تفکر جمعی تعریف کنیم. آنگاه که با براندازی
فردیت اشخاص، قوم به حیث فرد بی بدیل جایگزین انسان می شود. دراین صورت قومیت نه تنها
شخص را در روابط بیرون قومی اش محدود و مقید می کند، بلکه روابط درون قومی اش را هم
درحصار میگیرد. زیرا قوم به حیث یک کل هم دارای رابط درونی با اجزایش است و هم روابط
بیرونی با غیر خود دارد؛چنانچه دیگران یا اغیار نه فقط درهویت جمعی اقوام متفاوت بلکه
در جایگاه افراد در وضعیت فردی شان هم برساخته بیرون و درون همدیگرند.پس قومیت در رابطه
" من " و " ما " تضاد وتوافق را از دیدگاه فرهنگی که فرد را به
جمع و جمع را به فرد برمیگرداند برمیگیرد. هرگاه حواله جمع به فرد با منظور حذف فردیت
او صورت گیرد و فرد نتواند اندازه های شخصیت خود را در تقدیر جمعی بیابد، قومیت به
محل نزاع مبدل می شود.
قومیت اساسا با تمایز
و تفاوتی که برای افراد ایجاد می کند، مسئله ساز است. زیرا تفاوت ها در ذات خود ایجاد
کننده امتیازات تواند بود. تفاوت هایی که اقوام را از یکدیگر جدا می کند، در جمله عوامل
فرهنگی تفکر شناخت ما را از خویشتن متاثر می سازد. تفاوتها می تواند در برگیرنده اندازه
اندام ها یا رنگ پوست و موی یا ترکیب خطوط چهره باشد. مواجهه با تفاوت ها و امتیازات
دیگری، فرصتی برای دیگرگون اندیشیدن، دیگرگون دیدن ودیگر گون کردن فراهم می آورد.
پس اگر فردی از یک قوم بنا برتفاوت هایش با دیگری دچار مسئله شود، مشکل غیر عادی پیش
نیامده است. بنا بر امکانات و شرایطی که طبیعت در دیگرگونی هایش دارد، مواجهه با تفاوت
ها و امتیازات "دیگری" می تواند نشانگر ضدیت ها و اختلافات نیز باشد. دراین
مواجهه، تفکر از اصالت بنیادهای فرهنگی پرسش می کند و فرد را به مثابه موجودی یگانه
در دایره جبر و اختیار می ایستاند. بنا براین اخلاق انسانی همنبض با قوانین طبیعی درجهت
حفظ امکانات وجودی فرد قدم برمیدارد. انسان ها در مواجهه تفاوت ها و امتیازات قومی
شان حق دارند تا به " بقای اصلح
" بیاندیشند. افراد دراین محدوده خود را درهمبستگی "دیگران همانند"
و "غیر متفاوت" برحق می شمارند و در بستری طبیعی احساس سلامتی میکنند.سوال
اینجاست که مفکوره بقای اصلح در کدام اندازه های اخلاقی، وجود "من" را در
برابر دیگری معتبرمی شمارد. طبیعتا ارائه فرمولی برای حل این مشکل ناممکن به نظر می
رسد. زیرا در مواجهه افراد با تفاوت های قومی،
قلمروی نمادین برای بازشناختن خویشتن از دیگری در زنده ترین اشکال یعنی در بدن جاندار
پدیدار می شود و ما صورت های ممکن مبادلات
نمادین را درطبیعی ترین وضعیت درمی یابیم. این همان قلمرو فرهنگ است؛ قلمروی بی طرف
که سلب و ایجاب را در دایره جبر و اختیار برقرار نگه می دارد. قلمرو فرهنگی فی نفسه
جانبدار هیچ یک از گونه های قومی نیست زیرا فرهنگ اساسا به صورت طبیعی تعین یافته است.
اما در جامعه ما
تلاش بر آن بوده تا قوم به حیث فرد بی بدیل جایگزین شخصیت افراد شود و در برابر " غیر" شکست ناپذیر گردد. گاهی این
فرد بی بدیل هویت قهرمانی را به خود میگیرد که ناجی مردم است. گاهی اوهویتی غیربشری
و الهی را به خود میگیرد و خدای مردم میشود.گاهی قوم فردیت بی بدیل اش را در جایگاه
حکومت می نشاند.این شخصیت بی بدیل را می توان درهیئت خانه هم لمس کرد. قومیت می تواند
خانه خود شود، می تواند حیثیت روح و خدا را پیدا کند و هم ناجی خود باشد.اما آنگاه
که قومیت، فردیت بی بدیل و در مقابله با غیر شکست ناپذیرشمرده میشود،هرغیری را از فراز
جایگاه عالی مرتبه خود ناچیز و حقیر خواهد دید و یا هرگز نخواهد دید. برای این فرد
بی بدیل، هیچ فردیت دیگری شخصیت معتبر ندارد.فردیت بی بدیل قوم که تبدیل به شخصیت بی
بدیل فرد می شود فرمان نابودی هر شخص غیر از خود
را چه در درون و چه در بیرون گروه قومی صادرمی کند. بقای افراد جامعه مترادف
با بقای قوم میشود.
افراد جامعه ما مفکوره بقای اصلح
را در قاعده قومیت پیگیری می کنند تا از شر غیر در امان بمانند. اما به نظر میرسد آنچه
ما به طور کلی شرغیرمی نامیم، تنها با محافظه کاریهای قومی ما به خیر تبدیل نمی شود.
حساب خیر و شر توسط جبهه گیری های قومی ما تصفیه نمی شود. جبهه گیری های قومی که دلگرم
فردیت بی بدیل خود میشوند، در محدوده بی طرف فرهنگ به سرمی برند. دراین جبهه گیریها
هنوز تفکر مرزهای تمایزات و تفاوت های طبیعی را پشت سرنگذاشته است. این جبهه گیری ها
هنوز در بیطرفی تفکر نسبت به امر فرهنگی دست و پنجه نرم می کنند. رویکردهای قومی ما
درظرفیت بی طرف فرهنگ مستقر شده اند تا فقدان تفکر اصیل و اخلاق اجتماعی را توسط رویه
های فرهنگی جبران کنند. به این ترتیب کارگزاران جبهه گیریهای قومی تلاش می کنند تا
اخلاقی ویژه برای قومیت بی بدیل خود تعریف کنند. آنها با نادیده گرفتن ساخت اجتماعی
روابط اخلاقی میان افراد متفاوت در پی برساختن اخلاقی بی بدیل برای شخصیت فرهنگی خود
هستند. کارگزاران جبهه گیری های قومی تلاش می کنند تا برای هویت دیگری نقص بتراشند
تا فردیت بی بدیل قوم خودشان با هیچ فردی به غیر از فرد بی بدیل قوم خودشان قابل مقایسه
نباشد و از این طریق سوخت حرکت برای پیشرفت قومی در جامعه فراهم میشود.درحالی که فردیت
بی بدیل قوم شخصیت فردی اشخاص را نابود می انگارد، گروه خودی در مواجه با کمبودی
"غیر" احساس یگانگی و برخورداری از امکانات منحصر به فرد خواهد داشت.برای
قوم بی بدیل مهم نیست که این احساس برخورداری از ویژه گیهای منحصر به فرد را چگونه
به دست می آورد.
اخلاق اجتماعی توسط
رویکردهای قومی سرانجام به مجموعه ای از کنش ها و واکنش ها در ناخودآگاه جمعی تقلیل
می یابد.آنگاه ناخودآگاه جمعی هم آرامگاه تصورات افراد جامعه نسبت به یکدیگر و هم قلمرو
رستاخیز آنها خواهد بود. ناخودآگاه جمعی ما قابلیت قانونگذاری را هم پیدا خواهد کرد.
ولی با مهمل ماندن کار تفکر، نمی تواند از
فرد در ضمیر آگاهش پذیرایی کند. ناخودآگاه جمعی که فردیت بی بدیل قوم را برشخصیت افراد
جامعه ترجیح می دهد، هیچ کسی را که به حیث
یک جزء، جهل و نارسایی کل را نشان بدهد تحمل نخواهد کرد. سرانجام براین نکته قناعت
میکنیم که ناخودآگاه جمعی آگاهی ما را شکل دهد.
-------
1- هگل،گئورگ ویلهلم فردریش،(1386)،فنومنولوژی روح،ترجمه
دکتر زیبا جبلی،تهران،انتشارات شفیعی.

.jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر