۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه


 نوشته محمد عرفانی
در این مقاله به هشت  مسئله یا انحراف اجتماعی مهم در جامعه افغانستان پرداخته می شود. سعی شده است که این انحرافات اجتماعی با مرکز شمردن کابل به حیث پایتخت افغانستان بررسی شود تا روابط و تاثیرات آنها بریکدیگر به لحاظ تاریخی قابل پیگری باشد. برشمردن پیامدها و ارائه راه حل ها در ضمن توصیف این انحرافات اجتماعی قرار می گیرند .این مقاله کارصنفی است که استاد جواد سلطانی در درس "انحرافات اجتماعی " از دانشجویان خواسته بود:
1-   شهرستیزی
2-   بنیادگرایی مذهبی
3-   دزدی و رشوت خوری
4-   بیکاری
5-   اعتیاد
6-   بیسوادی
7-   خشونت علیه زنان و دختران
8-   خشونت علیه کودکان

شهر ستیزی – مسئله اول
 

شهر ستیزی یکی از مسایل مهم اجتماعی در جامعه افغانستان است که ما آنرا به شکل های مختلف تجربه کرده و می کنیم.
تعریف : شهر ستیزی به بیان ساده تلاش اجتماعات انسانی برای تخریب شهر به عنوان یک دستگاه است.
 شهر ستیزی یک انحراف اجتماعی است که معمولا درجوامع قبیله ای به چشم می آید. در همچون جوامعی که جامعه افغانستان یکی از آنهاست، مردم شهر را به عنوان یک دستگاه که مدنیت را سرو سامان می دهد قبول ندارند. آنها نمی پذیرند که زنده گی شهری الزاماتی دارد که باید به آن گردن گذاشت و قیودات آنرا قبول کرد.شهر وظایف ویژه ای را برای شهروندان در نظر می گیرد،  حقوق متقابلی را تحدید و تعریف می کند که اشخاص نمی توانند بدون پیگرد قانونی آنها را زیر پای گذاشته و مطابق خواسته های خود رفتار کنند. شهر نظام حکومت را زمینه ساز است،  ولی شهرستیزان این زمینه را که محدود کننده ی علایق آنها است قبول ندارند و می خواهند آنرا همچون یک مانع از بین ببرند. تلاش شهر ستیزان برای از بین بردن شهر، گاهی به انجام رسیده و تلی از خاک و خاکستر برجای گذاشته است و از سوی دیگر گاهی دراثر برخورد با نیروهای مدنی وشهری، باعث تحول مدنیت و ساختار یک شهر شده است. اما چرا مردم به شهر ستیزی روی می آورند ؟
کوچی گری
یکی از علت های  شهر ستیزی کوچی بودن بخشی از مردم این سرزمین است که معیشت خود را از راه کوچ نشینی با همراهی گله های حیوانات به دست می آورند و در انتظار باردهی زمین به هدف برداشت محصول، انباشت و فروش محصول نیستند.کوچی ها برای استفاده از یک سرزمین، با برپا کردن خیمه ها، جوامع موقتی را تشکیل می دهند و با چراندن حیوانات، محصول خود را برداشت می کنند. آنها نوع دیگری از تولید را در نظر دارند که باآنچه در جوامع یکجا نشین روستایی و شهری است فرق دارد. زنده گی کوچی ها بخصوص در تضاد با روش زنده گی شهری ها قرار دارد که اهداف و مقاصد خود را از حالت طبیعی خارج ساخته اند و ساختارهای مصنوعی را برای تنظیم امورایجاد کرده اند. اما درافغانستان، از آنجا که دولت های افغانی خود متشکل از قبایل کوچی بوده اند یا برزمینه منافع قبایل کوچی شکل گرفته اند، قسما نتوانستند از ساختارهای قبیله ای فاصله بگیرند و در جهت تثبیت و تنظیم وضعیت مدنی گام بردارند. آنها نتوانسته اند حقوق ملی را هم برای اتباع شهری و روستایی و هم برای اتباع کوچی تصویب واجرا کنند و به همین علت، منش و سنت های قبیله ای مردم کوچی در درون دولت ها جایگزین ساختارهای شهری گردیده و همواره دولت ها را آسیب پذیر کرده است. دولت مداران برای غلبه بر رقبا و راضی نگهداشتن مردم، نخواسته اند  یا فرصت کافی نیافته اند تا بنیادهای جامعه شهری را در مرکزیت خواست و اراده عمومی قرار دهند. سیاستمداران با سرسپردن به پیوندهای قبیله ای جهت تحکیم پایگاه های قدرت خود در کشور، این مهم را درک نتوانستند که شیوه معیشت شهری الزامات متفاوتی را تعقیب می کند و شیوه معیشت کوچی ها، شرایط متفاوتی دارد که بصورت تصادفی باهم آشتی پذیر نمی باشند. دولت ها سعی کرده اند تا قدرت را به هر قیمت در پایتخت در تصرف خود داشته باشند ولی نتوانستند آنرا به گونه ای سراسری مشروعیت بخشند و فایده قدرت مرکزی را به اطراف و اکناف کشور برسانند. در پیش گرفتن این سیاست درطول سال های سال باعث شده است که شهرها در برابر تهاجم نگاه و اندیشه ی کوچی گری ضعیف شوند و شیوه معیشت کوچی ها برزنده گی شهری سایه اندازد.
ناکامی دولت های افغانی درامر دولت سازی بر اساس منافع قشرها و گروه های مختلف اجتماعی یکی ازعلت ها و شاید مهمترین علتی بود که مجاهدین پس از پیروزی علیه اشغالگران روس و ورود به کابل نتوانستند برسرمیز مذاکره گردهم آیند و یکدیگر را بربنیادی شهری تحمل کنند. نزاع برسرکسب قدرت مرکزی در حالی ادامه داشته است که  قدرت طلبان ،مجاری رسیدن به قدرت را در شهرها نیافته اند. قدرت طلبان ترجیح داده اند که شهر را بنا بر منافع و علایق موقت خود تزئین کنند و بیارایند و این کار نوعی شهر ستیزی پنهان است. قدرت طلبان با چنگ انداختن به اسطوره های قدرت نمایی سعی کرده اند تا مدیریت جامعه را در دست بگیرند و در هر زمان ممکن، فضاهایی برای سودجویی فراهم بسازند. ولی آیا این همه نزاع ها برسرقدرت و سود، مولود شهر و انسان شهری نیست ؟



بنیادگرایی مذهبی / نظامی گری
علت دیگر شهر ستیزی، بنیادگرایی مذهبی است که در چند دهه اخیر بصورت برجسته در جامعه افغانستان سربلند کرده است. بنیادگرایی مذهبی که دراین مقاله به صورت مسئله ای جداگانه بررسی می گردد، مفکوره هایی را اشاعه میدهد که مخالف هرنوع پیشرفت و ترقی نظام شهری می باشد. بینادگرایان مذهبی با تاکید بر آنکه نمونه اصلی شهر برای مسلمانان، مدینه النبی شهری است که پیامبر اسلام آنرا بنیاد گذشته است، مخالف  ساخت و سازها و نمودها و نمادهای امروزی در شهرها هستند و حتی سرک اسفالت شده را مخالف سنت پیامبری می دانند که خود هرگز بر روی همچون سرک راه نرفته است. آنها زیستن بی پیرایه را هدف اصلی شان قرار داده اند و برای رسیدن به مدینه فاضله خود، تطبیق قوانین شریعت را که ظاهرا فقط دربرگیرنده ی قطع عضودزد و کشتن قاتل و سنگسار زناکار و جهاد( به معنای جنگ مسلحانه با غیر مسلمان و کافر ) می شود، تنها روش می دانند ؛ روشی که بنابرآن افراد –مردها- باید در جامعه با ظاهری که دیگران آنرا ظاهر یک مسلمان متدین تشخیص دهند، دیده شوند و حرکت کنند و سخن بگویند و هر کس حاضر باشد تا برای جنگیدن علیه منافع کافر وارد نبردی مسلحانه شود. بنیادگرایان مذهبی، تعلیمی رابه غیر از تعلیمات دینی که فقیه آنرا از منابع خاص استخراج و برای مردم تبلیغ می کند، به رسمیت نمی شناسند و رای مخالف را تحمل نمی کنند. ما هم اکنون درافغانستان شاهد نبرد شهر ستیزانه بنیادگرایان مذهبی هستیم که به شکل حملات انتحاری و کشتار مخالفان ادامه دارد و علی رغم روش های وحشیانه اش توانسته است طرفدارانی در هر قشر و گروه اجتماعی پیدا کند. این بینادگرایان از شیوه ظالمانه کفار استعمارگر در گستراندن سلطه و نفوذشان متنفر اند اما برای ساختن مدینه فاضله خود انسان ها را به اشکال مختلف می کشند و دست آوردهای انسانی را درهر جا تخریب می کنند. از سوی دیگر نمیتوان اعمال تجاوزگرانه و یکطرفه دولت های خارجی را نیز نادیده بگیریم. این نوع از شهر ستیزی که شهر ستیزی خارجی است در زیر پوشش بنیادهای معتبر بین المللی درپی یکدست کردن شیوه های معیشت از طریق نظامی است. این بنیادگرایان، روندهای تکاملی روابط جمعی را بنا برچوکات های ساخته شده در یک مرزو بوم بر سرزمین های دیگر تطبیق پذیر می دانند و آنچه سازگار نگردد را از بین می برند . برای آنان نیز شهر به حیث دستگاه حیات جمعی اعتبار ندارد.


بنیادگرایی مذهبی – مسئله دوم
بنیادگرایی مذهبی که از آن به عنوان یکی از علت های شهرستیزی در جامعه افغانستان یاد شد، یکی از انحرافات فاجعه باری است که امروز جامعه ما از آن رنج میبرد.
تعریف : بینیادگرایی مذهبی گرایشی ایدئولوژیکی نسبت به دین است که طرفدار برقراری حکومت دینی بنا بر یکسری قوانین ثابت و تغییر ناپذیر شریعت می باشد. این گرایش ایدئولوژیک،  عقاید مخالف و حتی گوناگونی تفسیرها در ساحت دین را غیر قابل قبول می داند و با خشونت علیه آنها وارد عمل می شود.
بنیادگرایان مذهبی در لباس های مختلف و درادیان مختلف، راه و روش خاص خود را تنها راه و روش درست برروی زمین می دانند و دیگراندیشان را کافر و منحرف از راه راست قلمداد می کنند. در طول زمان ها و در جاهای مختلف، بنیادگرایان مذهبی نخواسته اند اختلاف نظرها را به حیث واقعیت های اجتماعی بپذیرند، بلکه در پی حذف اختلافات و از بین بردن تفاوت ها در زیر شعارهای قالبی بر آمده اند. هر چند ادیان و مذاهب مختلف در ادعای خود برای اعمال حاکمیت در اندازه ها و اشکال متفاوتی ظاهر شده اند، ولی به هر حال بنیادگرایان مذهبی  در حد توان خود به جهانشمولی ارزش های شان بارو داشته و سعی کرده اند تا این ارزش ها را برتمام افراد جامعه تطبیق کنند. آنچه هر مومن به دین و مذهب را در خطر همپوششی با بنیادگرایان قرار میدهد این است که قبضه شدن ارزش های جهانشمول در قالب های تعصب و سلطه جویی توسط بنیادگرایان ، به طور غیر مستقیم بر همه ی استفاده کننده گان از آن اثر گذار است. درحالی که دیگران مستقیما توسط عقاید و رفتارهای بنیادگرایان مذهبی تهدید می شوند، مومنان عادی و درون گروهی بصورت غیر مستقیم گرفتار تبعات و تاثیرات همچون عقاید و رفتارها هستند. بنیادگرایی مذهبی دراکثر جوامعی که ادیان الهی در آنجا بسط و گسترش یافته است، قابل ردیابی است. اما سوال این است که چرا بنیادگرایی مذهبی به وجود می آید و علی رغم کوچک بودن فضای تنفسی آن طرفدارانی را جلب و جذب می نماید؟ در جواب به این سوال نظر من این است که ادیان الهی در بطن خود، افکار بنیادینی را ترویج می کند که تبیین کننده بزرگ ترین مسائل بشری مانند مرگ و زنده گی و سعادت و بدبختی است. عدم درک صحیح و درست از دعاوی دینی و تعصب در فهم دعاوی دینی غالبا باعث شده است که عقاید قالبی از دین پدید آید و گروهی از مردم عقاید قالبی خود را به عنوان حقایق دینی به دیگران عرضه کنند. عقاید قالبی از دین به راحتی می تواند سوال های قالبی ایجاد کند و به سوال های قالبی، پاسخ های قالبی بدهد. بنیادگرایان مذهبی که عقاید سربسته ی خود را حقایق مسلم دین  می پندارند، سعی می کنند تا برای اثبات نظریات شان، دیگران را نیز مانند خود بسازند و محیط پیرامون شان را نیز محیط مناسب و تائید کننده ی عقاید خود درست کنند. آنها پیوسته به دنبال آن هستند که هر حرکت و اقدام شان، بنیادهای عقیدتی شان را اشاعه دهند و مسیرهای عمومی را برای رسیدن به حقایق درست کند. با این توصیف، می توان گفت که بنیادگرایان مذهبی چندان به فردیت و خصوصی بودن میدان نظر و عمل دینی باور ندارند. آنها شخص را تا جایی به رسمیت می شناسند و تنها در زمانی به رسمیت می شناسند که از روایت کلان تبعیت می کند و در پی چند و چون عقاید قالبی مورد قبول دینداران برنمی آید. بنیادگرایان مذهبی هر یک با اصل گرفتن رفتار و کردار و پندار خود، نمونه های اطراف خود را محک می زنند و در رد و قبول آنها به استدلال نمی پردازند. بنیادگرایان مذهبی با حرکات و عقاید قالبی و جمعی خود، سعی می کنند تا جامعه سازی کنند و خوب را از بد تفکیک نمایند. آنها نیاز فرد به داشتن حریم شخصی را نیازی می دانند که در دستورهای دینی به آن جواب داده شده است و به غیر از این تعریف، تعریف های دیگراز حریم شخصی را که بنابرقراردادها می تواند به وجود آید، کاذب و منحرف می شمارند. بنیادگرایان مذهبی با ایمان داشتن به تصامیم جمعی و عقاید قالبی، برنفس انسانی خود را غالب می یابند و به این ترتیب، آثار تمدن انسانی را هر جا که موافق دیدگاه آنان نباشد، غیر انسانی و باطل می بینند. درجامعه ما که فقدان دولت های استوار و جریان های با ثبات سیاسی، همواره ملموس بوده است، بنیادگرایان توانسته اند تا وزنه سنگینی در جنبش های اجتماعی باشند و هر جا که خلای قدرت بروز یافت، خودنمایی کرده اند. بنیادگرایان مذهبی در تاریخ معاصر افغانستان، همانطور که پایه های پادشاهی غازی امان الله خان، شاه اصلاح طلب افغانی را در ابتدا محکم کردند، پس از آنکه اقدامات او را مخالف رویه مطلوب خود برای حکومت بر مردم یافتند، به ساده گی در یک توافق او را کافر اعلام و دولت اش را ساقط کردند. بنیادگرایان با رفتارهای انقلابی خود، در جوامعی مانند افغانستان، همواره چون استخوانبندی پیکری که درهر زمان می تواند پناهگاه خلق خدا باشد، پدیدار شده اند. آنها هرچند خود برنامه ای مدون برای دولت سازی ندارندو باید و نباید های آنها درعقب نشینی از حیثیت مدنی معنا می گیرد، می توانند تا با موضع تحکمی، استخوانبندی مفکوره ها ی خود را همچون نگهدارنده ی ارزش های سنت معرفی نموده و در اسرع وقت به مجازات آن بپردازند. اتخاذ روش های دهشتناک مبارزه اجتماعی مانند حملات انتحاری و اعدام صحرایی کسانیکه از دیدگاه آنان محکوم به مرگ دانسته شده اند، برنامه ای است که بنیادگرایان مذهبی در سختگیرانه ترین حالت به آن متوسل شده اند تا نظم اجتماعی مطلوب خود را تامین کنند. آنها در افکار قالبی و ایدئولوژی انعطاف ناپذیر خود جواب تمام سوالات اجتماعی و غیر اجتماعی را می دانند.
می توان بنیادگرایی مذهبی را به عنوان آخرین سنگر دینداران در برابر تغییرات سریع اجتماعی که تهدید کننده موجودیت جامعه دینی است، قلمداد کرد. سنگری که حقایق دینی را مدافع و نگهبان است. اما آیا واقعا چنین است ؟ آیا واقعا بنیادگرایان مذهبی مدافع و نگهبان جامعه دینی هستند ؟ جواب این سوال هم بلی و هم خیر است. بلی، زیرا که جوامع چه دینی و چه غیر دینی، همیشه  در برابر تهدیدها و خطرات بنیادی حالت تدافعی و محافظه کارانه پیدا می کنند و به ایدئولوژی به عنوان ابزار حافظ نظر و عمل  نگاه می کنند. جوامع دینی تکیه زده بر حقایق بنیادینی  که حکمت حیات و دلایل اجتماع  را برای مردم توضیح می دهد، به مقابله با تهدیدات مخرب می پردازند و دراین راه از تندروی باکی ندارند. آنها همچون پیکری واحد وارد عمل می شوند و با شدت و تندی مسیر آینده را می پیمایند. اما این فقط یک طرف قضیه است. بینادگرایان مذهبی مبارزه اجتماعی شان را با از بین بردن مرزهای درون و برون آغاز می کنند. مبارزات اجتماعی بنیادگرایان مذهبی در اوج آن به خودکشی رسیده است و این بزرگترین سوال را در برابر همه ی بنیادگرایان مذهبی قرار میدهد که هزینه و بهای زنده گی را جز  با خودکشی چگونه باید پرداخت ؟ آیا مرگ و زنده گی را بی ارزش اعلام کردن و مردم را وادار کردن به پذیرش این بی ارزشی جمعی،   می تواند روشی دینی به شمار آید ؟ نخیر. بنیادگرایان مذهبی با تکیه زدن بر این سنگر، ارزش های جمعی را که ارزش های دینی بخشی از آن است به ریشخند می گیرند و در تخریب جامعه دینی از دشمنان خود پیش دستی می کنند.
بنیادگرایان مذهبی در بهترین حالت باید در گروه های مدنی و درجامعه مدنی جایگاهی برای خود تعیین کنند و به دنبال داشتن نقش اجتماعی باشند. آنها نیز باید بپذیرند که دست یافتن به اهدافشان را درمحدوده ی گروهی  باید دنبال کنند. اما این ممکن است که بنیادگرایان مذهبی ، جامعه مدنی را بپذیرند ؟ طبیعی است که آنها باید با این سوال مواجه شوند وبا آن دست و پنجه نرم کنند؟ بنیادگرایان مذهبی نیز باید قلمرو افکار و عقایدشان را با دیگران در میان گذاشته و تعیین حدود کنند. به عبارتی بنیادگرایان مذهبی هم باید به سوالات اصلی خود بازگردند و نیروهای اجتماعی پشتیبان خود را بازیابی کنند.

دزدی و رشوت خوری – مسئله سوم
این انحراف اجتماعی در جامعه ما همچون خوره، تخریب کننده زیر بناهای اجتماعی و پل های ترقی است و تاحدی گسترش یافته است که افغانستان در برآوردهای جهانی از این لحاظ ازجمله فاسد ترین کشورها به شمار می رود
.
تعریف : دزدی در تعریف ساده عبارت است از گرفتن مال شخص از او به زور یا در شرایط عدم موافقت او.  با این تعریف، رشوه خوری نیزنوعی دزدی است که جلوه ی عرفی پیدا کرده است.
می توان گفت که علت اصلی دزدی فقر است. اما پرواضح است که فقر همیشه توجیه کننده دزدی نمی تواند باشد. در جامعه افغانستان گروه هایی از مردم هستند که فقر و ناداری را بهانه دزدی و رشوت خوری کرده اند. فقر و ناداری همچون دیگر پدیده های اجتماعی نیازمند توجهی اجتماعی است که ممکن است به صورت کارگروهی  و تنظیم روابط اقتصادی برطرف شود یا به حداقل برسد. اما درجامعه ای که فقربه عنوان یک پدیده اجتماعی مورد بی توجهی قرار میگیرد، دزدیدن برای برطرف کردن آن، راه حلی است در دسترس. درهمچون وضعیتی، دزدیدن کاری است  در ردیف دیگر کارها که زحماتی دارد و نتایجی به دست می دهد. اما چگونه است که دزدی به عنوان یک انحراف اجتماعی درجامعه افغانستان چنین سرو سیما یافته است ؟
تاجاییکه تاریخ افغانستان به حیث یک مرزوبوم سنتی و فرهنگی نشان میدهد، حکومت ها بدون احساس نیاز برای برنامه ریزی رفاه و پیشرفت اجتماعی، شکوه و شوکت خود را از طریق غارت منابع عمومی به دست آورده اند و نهایت همت شان آن بوده که مرزهای از دسترس بیرون را به رسمیت بشناسند. هر چند حکومت های این قسمت از جهان نیز برآمده از تفکر بومی بوده و قطعا پایه های مردمی داشته ، ولی حکومت ها پس از به دست گرفتن قدرت فورا  با سلسله بندی قدرت، فاصله ویژه خود را با عوام بوجود آورده  و مشکلات آنها را فراموش کرده اند. با این تدبیر کمتر زمانی شده است که رفاه و پیشرفت اجتماعی در سلسله مراتب قدرت جایگاهی بایسته و ارزشمندی بیابد که قابل سنجش و اندازه گیری باشد. رعیت، همواره پاسدار تصوری از قدرت حاکمه بوده و استخوان بندی حکومت را افراد با رنج بردن و ستم کشی تحمل کرده اند. فساد ناشی از این گونه حکمرانی، علت مهمی در ناکامی و سقوط حکومت ها یکی پس از دیگری شده است و بدین گونه مردم در زمین خود ضربه خورده و آسیب پذیر شده اند. در دربارهای شاهی کسانی تقرب جسته اند که نوکر صفتی را خوب بلد بوده و آنرا ترویج کرده اند و دزدی به مرور ایام درحاشیه ی زنده گی جمعی بهانه ای شده برای حاکمان تا اجرای قانون شریعت را با حدزدن دزدان بی آبرو تمثیل کنند. نادیده گرفتن فقر و ناداری عمومی از سوی حکومت ها و یا رسیده گی از سر مرحمت به مشکلات اقتصادی مردم، خلاهای اخلاقی را پدید آورده است که ارزش پول و سرمایه را به عنوان یک کالای اجتماعی، ناچیز کرده و یا از بین برده است. پول کالایی دور از دسترس شده است که ارزش دزدیدن دارد. پول را می توان به نام رشوت گرفت و خورد، چرا که حاضمه عمومی آنرا چنین دریافته است. به جریان گذاشتن پول و بازیافت آن از طریق رشوت دهی و رشوت خوری، کارآسانی است که سرمایه گذاران باید آنرا یاد بگیرند و یا از آن استفاده کنند. دراین میان، مردم عادی در معاملات روزمره خود بنابر نیازهای برآمده از همین شیوه های سرمایه گذاری، فیصله می کنند و تصمیم می گیرند. دراین وضعیت ، خلل های بسیار پدید آمده که هرچند علل معلوم دارد ولی کسی توان رسیده گی و پاسخگویی به آنها را ندارد. جرایم اقتصادی فراوانی پدید آمده است که بخاطر پیچیده شدن در ساختارهای فرهنگی و اداری، ردیابی و شناسایی آنها دشوار و یا ناممکن گردیده است. دراین وضعیت، صحبت از جرم و انتقاد از مجرم آسان است، اما مجرمی که بتوان او را دستگیر کرد، پیدا نمی شود و جرمی که بتوان برآن انگشت گذاشت، نیست.  دراین وضعیت، انکارموارد جرم آسان است و جرم توجیه فرهنگی و اداری دارد.
در طول تاریخ معاصر افغانستان، رشوت گیری از خارجی ها و رشوت دهی به آنها برای رسیدن به قدرت کاملا شایع بوده است و افغانستان پادشاهی را تجربه کرده است که قدرت را در عوض واگذاری سیاست خارجی کشور به بریتانیا به دست آوردو در عرصه داخلی پایه های قدرت اش را توسط غصب زمین های مردم و اعطای آن به خویشاوندانش تحکیم کرد. پادشاهی که  مالیات را تنها براقوام " غیر " تحمیل و قبایل طرفدار خود را از هرگونه پرداخت مالیات معاف کرد. طرفداران او قوت و قدرت یافتند تا برجان و مال دیگران صاحب اختیار شوند. افغانستان بارها در تاریخ معاصرش تجربه غارت و چپاول دولتی را از سرگذرانده است که دولت اسلامی مجاهدین نمونه ای از آنها به شمار می رود و حکومت فعلی افغانستان را نیز حکومت دزدان و رشوت خوران می دانند.
پیامد
 وقتی دزدی و رشوت خوری در یک جامعه روایج پیدا کند، میزان جرم به میزان همکاری و مشارکت و سطح و اندازه دخالت داشتن مقامات در آن سنجیده می شود و به این ترتیب، قانون و محاکم صلاحیت شان را برای اجرا و تضمین احکام از دست می دهند. قانون و محکمه درحاشیه برای رسیده گی به احوال ناتوانان ایفای نقش می کند اما دیگر تاثیری در کاهش جرم ندارد. قانون ظرفیت هایش را از دست میدهد و نمی تواند وارد حیات اجتماعی مردم شود. قانون بصورت انعطاف ناپذیر برای عامه مردم جلوه می کند و این باعث دلسردی مردم از نهادهای قانونی و قانونگذاران می شود. حقوق مردم توسط خود مردم ضایع می شود و مشکلات حقوقی علاج ناپذیر می نمایند. دراین حالت، معضلات اجتماعی نه روندهای قابل بررسی، بلکه مشکلات اخلاقی است که بیشتر از آنکه ریشه های زمینی داشته باشد، شاخه های آسمانی دارد و به همین دلیل حدود آن را به سختی می توان در دست گرفت. فرار از قانون در جامعه رواج می یابد و بلکه قانون گریزی رویه ای مطلوب شمرده می شود که می تواند موانع کاری را از سرراه بردارد و اهداف را در دسترس قرار دهد. به این ترتیب، فاصله ای که افراد از اهداف و وسایل رسیدن به آن باید داشته باشند، کوچک و کمتر می شود و بار نامیزانی وضعیت را قشرهای آسیب پذیر جامعه بردوش می کشند، درحالی که این قشرهای آسیب پذیر در روندهای اجتماعی شدن جای باز می کنند و همزمان نادیده گرفته می شوند. محافظه کاری های شبکه ای معمولا برای مقابله با آسیب های ناشی از این انحراف اجتماعی به عنوان راه حل در نظر گرفته می شود، اما این چاره جویی نمی تواند آسیب پذیری اجتماعی را کاهش دهد و دراین مورد خاص، رشوت خوری و دزدی به صورت نامرئی همچنان معضلات دیگری را نیز به وجود می آورد ؛ معضلاتی که به دلیل پیوسته شدن علت های فساد به همدیگر وتوجیه پذیری طبیعی که مسایل اجتماعی دارد، ابعاد ناشناخته پیدا می کند و بسا که باعث می شود افراد، علت ها و دلایل مشکلات خود را نشناسند. این وضعیت باعث می شود که مرزهای اجتماعی نامشخص گردد و تعریف و تحدید آن در دست اشخاص سود جو و قدرت طلب قرار گیرد. در دنیای امروز که روند های جهانی شدن برای دولت ها و افراد در هر گوشه محسوس شده است، محاسبه فساد مالی یک جامعه یا یک کشور به ساده گی میتواند در اختیار کسانی قرار گیرد که قدرتمند اند و نفوذ تصمیم گیری هایشان فرامرزی و فرامنطقه ای است. درحالی که مردمان یک کشور نمی توانند مسایل اجتماعی خود را محاسبه کرده و به آنها رسیده گی کنند، دیگران خلاهای حقوقی و اقتصادی آنها را درک می کنند و می توانند با آنها تعیین فاصله کنند، به آنها هویت دهند و برای آنها تعیین وظیفه کنند. تجربه نشان داده است که جوامعی که دراین وضعیت قرار دارند، دچار معضلات تودرتو می شوند و از یافتن راه حل برای آنها نیز ناکام می مانند.

بیکاری – مسئله چهارم 

 معضل دیگری که ریشه هایش را می توان در فساد مالی ریشه یابی کرد، معضل یا مسئله بیکاری است.
تعریف : بیکاری عبارت است از نداشتن کارمفید و درآمد زا.
بیکاری درجامعه افغانستان  هم اکنون از معضلات کشنده و فرسایشی است. هزاران نفر از افراد توانا به کار هر روز مسیری به سوی کار و سازنده گی ندارند و در عوض عاطل و باطل به زنده گی خود ادامه میدهند. هزاران خانواده در اثر بیکاری اعضای توانای خانواده دچار فقر شدید و محتاج کمک های خارجی اند.
عدم برنامه ریزی دولت ها
یکی از مهمترین علت ها که شاید علت اصلی بیکاری درافغانستان است، عدم برنامه ریزی دولت ها و حکومت ها برای رفع مسایل و مشکلات اجتماعی است.حکومت ها عمدتا به مسئله کارسازی و کاریابی بی توجه بوده اند، چرا که مردم را و نیروی کارساز مردم را نادیده گرفته اند. حکومت ها دراین کشور بنابر سنت قدیمی، پس از تابع کردن مردم و منظم کردن مجاری دریافت مالیات، افراد را به " غریبی " خود واگذاشته و نظام کار را بی اهمیت تلقی کرده اند. نظام کار برای این حکومت ها همان نظام رتق و فتق امور دربار بوده است که از طریق اعمال زور و امتیاز دادن بند و بست می یافته و چرخ های حاکمیت را به حرکت می انداخته است. بی توجهی نظام حاکم به نظام کاری که متوجه رفع مشکلات و انحرافات اجتماعی باشد، مردم را به سمت ارزش هایی مانند قناعت، صبر، رضا و سخت کوشی و درنهایت به سمت تارک دنیا شدن سوق داده است، بدون آنکه این ارزش ها مردم را به وضعیت بهتری رسانده باشد. مردم در پوسته ارزش های صبر و قناعت به حکومت ها یکی پس از دیگری رضایت داده اند، اما همزمان از کار اجتماعی به مرور ایام عقب نشینی کرده اند. مردم از کار اجتماعی عقب نشنی کرده اند و بسا که با هر گام به عقب، کارها مهمل مانده و به معضلات اجتماعی تبدیل شده است. بیکاری به طور ساده به شکل نداشتن کار درآمدزا رخ نشان می دهد اما عدم برنامه ریزی کلان برای کار اجتماعی یا نظام کار ازسوی دولت ها باعث می شود که افراد جامعه نتوانند در پیگیری کارها به تکیه گاه های اساسی بپردازند. عدم پشتیبانی از نظام کار سبب می شود تا خلاقیت و ابداع نیز در جامعه شکوفا نشود و این یکی از علت های عقب مانده گی کشور ما در طول سده ها می باشد. خلاقیت و ابداعات،  ناشی از پیگیری مسایل کاری است که جولانگاه زمانی و مکانی دارد. متاسفانه این روشی عادی درکشور ماست که دست آوردهای یک دولت توسط یک دولت دیگر از بین می رود تا صورت ها و نمادهای تازه ای به عنوان دست آوردهای دولت نو روی کار بیاید.
توجه به سرمایه گذاری بر دست آوردهای گذشته، مسیرهای کارو کارآفرینی را درجامعه آشکار می سازد و نیروی کار می تواند بنا بر استعدادی که دارد، مشغول کار شود و کار سازنده داشته باشد. پیشرفت یک جامعه براساس نیازمندی های بر آمده از جریان سازنده گی است که ممکن می شود. عدم درک درست نیازمندی ها باعث می شود که ضرروت ها نادیده گرفته شود و بالاخره کارها بی ثمر بماند یا ثمره ی آن موجودی ناقص الخلقه شود که تحقیر برانگیز است یا به دیده ترحم می توان در آن نگریست. این نکته اشاره ای است به شان اجتماعی کار درجامعه ما که دچار پستی و بلندی های ناهماهنگ با پیشرفت کار اجتماعی است.
بزرگسالاری
 در کشورما، کارگران ساده غیر متخصص همانقدر در خطر بیکاری قرار دارند که تحصیلکرده گان متخصص. هزاران جوان تحصیل کرده در جامعه وجود دارند که توان کاریابی ندارند و بسا که طرز تفکر و نگرش آنها برای مسئولان امور و ریش سفیدان قابل قدر و اهمیت نیست. بزرگسالاری بدون اندیشه انتقادی یکی از علت هایی است که کارها را به قالب های منجمد عقب رانده است و نیروهای جوان کارجو را از صحنه خارج کرده است.جوانان درامتداد این بزرگسالاری ، متحمل بار اجتماعی بوده اند که باید خریدار آبروی ریش سفیدان شود، درحالی که آنها نه چشم اندازی به آینده مطلوب دارند و نه حسرت گذشته شان در کسی اثر می گذارد. آنچه به عنوان ضرورت شایسته سالاری در سال های اخیر مطرح شده است، تلاشی برای سپردن کار به اهل کار و پذیرفتن نو اندیشی در جامعه است، زیرا نمی توان کار را به اهل کار سپرد، مگر آنکه آرای اهل کار محل آرایش بیابد.
عدم برنامه ریزی درست برای سپردن کار به اهل کار سبب شده است که افراد جامعه در سنین مختلف از کودک تا پیر دچار مشکلات بیکاری باشند که به شکل های مختلف سرباز می کند. هرچند بیکاری برای کودک معنای متفاوتی از بیکاری برای بزرگسال دارد.

اعتیاد – مسئله پنجم
اعتیاد به مواد مخدر یکی از عمده ترین معضلات یا انحرافات اجتماعی در سراسر دنیاست که در جامعه افغانستان هم چهره نشان داده است. 

تعریف : اعتیاد به معنای عادت کردن به تاثیر مداوم یک عمل است که دراینجا ما به عادت استفاده از مواد مخدر می پردازیم.
فرد معتاد یک فرد عادی است که بر استفاده از مواد مخدر که غالبا تسکین دهنده آلام و دردهاست تکیه کرده است. اما این تکیه گاه، وجود معتاد را از اراده و بنیه تهی می سازد و حواس او را برای ادامه دادن به زنده گی انگلی آرایش میدهد. اعتیاد به مواد مخدر به صورت های گوناگون بوجود می آید. ساده ترین صورت اعتیاد به مواد مخدر در نزد کسانی است که به مواد مخدر دسترسی کافی دارند و آنرا در پهلوی تغذیه کامل مصرف می کنند. هرچند برکسانی که رژیم غذایی مناسب دارند، اعتیاد به مواد مخدر چندان جلوه وحشتناکی ندارد، اما آنها نیز تحت فشار استفاده از مواد مخدر قرار دارند و معتاد به شمار می آیند. شمار دیگری از معتادان افرادی هستند که نه رژیم غذایی مناسب دارند و نه دسترسی مطلوبی به مواد مخدر. اکثریت معتادان جامعه ما و دیگر جوامع، اینگونه معتادان اند. اعتیاد این افراد روز به روز بر جسم و جان آنها تاثیرات مخربش را نمایان می سازد و بسا که در طول چندسال ایشان را تکیده می کند و از بین می برد. فرد معتاد معمولا اعتیادش را از استفاده کم و گاه گاه مواد مخدر شروع می کند و به مرور زمان به صورت جدی به استفاده دایمی مواد مخدر روی می آورد. اما چه علت هایی باعث پدید آمدن این انحراف اجتماعی در جوامع انسانی است؟
حس کنجکاوی
اولین علت، حس طبیعیی کنجکاوی انسان برای استفاده از مواد نشئه آور است. شاید در تمام جوامع، از ابتدایی ترین جوامع تا جوامع پیشرفته درهرکجا می توان نوعی از مواد مخدر را یافت که مردم از آن برای تسکین درد یا سرگرمی استفاده می کنند. بسا که استفاده از مواد مخدر با انگیزه ی فایده برداری  از مواد مخدرشروع شده است و بسیاری ها با همین انگیزه به استفاده آن پرداخته اند. پس اعتیاد به مواد مخدر مانند هر عادت طبیعی دیگر ممکن است با انگیزه کنجکاوی دراستعدادهای طبیعی پدیدآمده و شیوع یابد.
همنشینی
علت دیگر، هم نشینی با افراد معتاد است. از آنجا که انسان یک موجود اجتماعی است، همنشینی با اشخاص، بر طبیعت و روحیات و علایق او تاثیرگذار است. انسان با تاثیرپذیری از انسان یا انسان های دیگر وارد گروه می شود و ارزش ها و علایق گروه را می پذیرد و ترویج میدهد. همنشینی با یک معتاد به ساده گی میتواند انسان را متوجه محیط زیست معتاد کند و چون که به محیط زیست علاقمند شد،  استفاده از مواد مخدر بخاطرهمدمی کردن با معتاد، محیط زیست را برای طبیعت بدن آشنا می سازد. همانطور که دیگر گروه های اجتماعی با علاقمندی به فعالیت های مشترک، محیط گروهی و فضای جمعی خویش را فراهم می کنند و به تعریف و تحدید آن می پردازند، معتادان نیز به زودی وارد شبکه ای از فعالیت های مشترک و فضایی از همدلی و همدردی می شوند و نیازمندی های آنها به مرور زمان فورری و ضروری تر می شود. باری، گروه معتادان نیز دنیایی از همدلی ها و همدردی ها را می یابد و آهسته آهسته به عنوان گروهی انزوا طلب، فاصله های اجتماعی و شخصی را می پذیرد. فرق این گروه با مثلا یک گروه تیاتر دراین است که فاصله های جمعی و شخصی مطرح درگروه تیاتر، متاثر از فعالیتهای تعالی طلب فردی وجمعی و پویایی تفکر اجتماعی است،  اما گروه معتادان در پذیرفتن فاصله های جمعی و فردی زحمتی متقبل نمی شوند و تنها روند سرنگونی را طی می کنند. افراد معتاد در کنار هم از ملامت دیگران درامان هستند و این ویژه گی هر اجتماعی است ؛ چونکه مثل معروفی است که " مردن دسته جمعی طوی است." گروه معتادان نیز افرادی را با استعدادها و توانایی های مختلف، با ناکامی ها و مشکلات متفاوت شامل می شود و تنوع اجتماعی که لازمه جذابیت یک گروه است، دراین گروه نیز یافت می شود. معتادان مانند دیگر گروه های اجتماعی، نیازمندی های خود را در تعاملات با دیگران برآورده می سازند و این دیگران از خرده فروش مواد مخدر شروع می شود تا برسد به کسی که برزمین زراعتی مواد مخدر کار می کند. اما پیوستگی روابط اجتماعی که معمولا قوام دهنده ی علایق مصرف کننده گان است، دراینجا به نفع فروشنده گان تمام می شود و مصرف کننده گان به تدریج از بدنه روابط اجتماعی جدا شده و از بین می روند. این تراژدی زنده گی معتادان است که سهم کمی را برای زودتر به پایان رساندن فایده بشری خود از جامعه برمی دارند و جامعه نیز آنان را تحمل نمی کند. ممکن است افراد معتاد با درک این حقیقت،  فشار غیر قابل تحملی را برخود بیابند و نتوانند از عمل خود دوری گزینند. با این وصف، معتادان همچون موادی که مصرف می کنند، مورد استفاده دارند. آنها نمی دانند اما ندانسته تبدیل به مزدوران می شوند که با مزد کمی ، کار شاقه می کنند.
در کشور ما افغانستان که تولید کننده ی درجه یک مواد مخدر در جهان است، تاجران زیادی از پول حاصل از فروش مواد مخدر، بزرگ و قدرتمند شده اند اما در عوض هزاران دهقان ، قاچاقبر ومعتاد مواد مخدر،  زنده گی حقیری را در پیش گرفته اند و برای پیشرفت خود  نیازمند گروه های مافیایی مواد مخدر شده اند. از پول مواد مخدر ساختمان های زیادی آباد شده است ولی زیر بناهای کشوری، وابسته به شبکه های غیر قانونی فرامرزی شده است.برای مبارزه با اعتیاد، کافی نیست که معتادان را از گردهمایی جلوگیری کنند، بلکه باید به زمینه های پیدایش اعتیاد بپردازند که به غیر دو علت ذکرشده، شامل علت های دیگری چون بیکاری، مهاجرت، جنگ و عدم حاکمیت قانون نیز می شود. 

بی سوادی – مسئله ششم 


بی سوادی یکی از مسایل زیر بنایی جامعه ماست که اگر به آن رسیده گی شود ما می توانیم به آینده ای بهتر و مطلوب تر امیدوار باشیم.
تعریف : معیاد بی سوادی برای شخص، در جوامع مختلف متفاوت است، چنانچه در جامعه ما عدم توانایی خواندن ونوشتن بی سوادی به شمار می رود.
بی سوادی یک انحراف اجتماعی است که بسیاری از انحرافات اجتماعی دیگر را نیز میتوان متاثر از آن دانست. هم اکنون اکثریت جامعه افغانستان افراد بی سواد هستند و دشمنان سواد آموزی نیز شمارشان زیاد است. بی سوادی معضل بزرگی است که می توان از مضرات آن بسیار نوشت اما اگر از یک بی سواد بپرسید که بی سوادی چیست، پاسخ قناعت بخشی دارد : بی سوادی کوری است. علت های عقب ماندن افغانستان در سواد آموزی، متوجه جنگ، فقر و بی اعتنایی دولت ها به سواد آموزی است که تاثیرات چند پهلو برهم گذاشته است. می توان نتیجه گرفت که بی سوادی ناشی از جنگ های خانمان برانداز است که واقعا اینگونه هم هست اما می توان گفت که جنگ ها پیامد بی سوادی و دور ماندن از سواد است که این هم یک نتیجه گیری درست است. با این وصف، بی توجهی حاکمان به سواد آموزی، علت مهمی است که کیفیت سواد داشتن ومعنای فقر را زیر سوال برده است. حاکمان درافغانستان به استثنای افراد معدود، تلاش نکرده اند که به سواد آموزی به عنوان یک نقطه شروع برای ارتقای سطح زنده گی بپردازند. غالبا مسئله بی سوادی به مسئله سوال و پرسش آخرت حواله داده شده است و آنچه ملاها برسرمنابر گفته اند همان چیزی بوده است که چشم انداز مردم از سواد داشتن را روشن می کرده است ؛به این ترتیب، سواد آموزی سنتی، به تعلیم روخوانی قرآن و برخی کتب معتبر در میان ملاها خلاصه شده است.مردم دراین مرز و بوم برای سال های سال در جغرافیاهای مجزا به خواندن این کتب پرداخته اند، اما تعلیم و تربیه به عنوان یک دستگاه نظری و عملی فراگیر ملی مورد پیگیری و پردازش حاکمان و دولت ها قرار نگرفته است. از سوی دیگر اقداماتی که دولت ها برای نوسازی  نظام تعلیم و تربیه  جامعه افغانستان روی دست گرفته اند، بیشتر با مخالفت های مردمی روبرو شده، زیرا اقداماتی بوده که مخالف اصول نظام تعلیم و تربیه شمرده شده است. دولت های افغانستان، بیشتر از آنکه تعلیم و تربیه و سواد آموزی را ضرورت و نیازی همگانی ببینند، سعی کرده اند که تبعیض ها و بی عدالتی ها را از طریق آن توجیه کنند. مثلا ما شاهد بوده ایم که حاکمان افغانی برای اعمال حاکمیت استبدادی خود در صدد حذف زبان پارسی از نظام آموزشی شدند.  تلاش پیگیر دولت های افغانی برای قایم کردن حاکمیت قومی خود بر مردم این سرزمین باعث شده است که مسئله سواد آموزی و ساختن نظام تعلیم و تربیه در حاشیه بماند و بلکه انگیزه های مردمی را برای پذیرفتن یک نظام تعلیم و تربیه فراگیر و ملی کمرنگ سازد. ما امروز با نابه سامانی های بزرگی دست و پنجه نرم می کنیم که علت اصلی آن بی سوادی است : اینکه مشکلات خانواده گی برسر مسایل بی ارزش، بنیاد خانواده ها را به فروپاشی تهدید می کند؛ اینکه مردم نمی توانند برسر ارزش های اجتماعی فراقومی و زبانی توافق کنند ؛ اینکه ما هنوز برای برنامه ریزی درمورد آینده محتاج مدیران خارجی هستیم ؛ اینکه در معاملات سیاسی، سیاستمداران افغانستان عقب مانده و منفعل هستند ؛ همه این معضلات ریشه در بی سوادی و درک نادرست از سواد داشتن دارد.
 سواد آموزی باید درک درستی از سواد داشتن را برای افراد به وجود بیاورد. درکی که تعصبات و آسیب پذیری ها ی آن را که متاثر از سال ها نابه سامانی است هدایت کند. نظام تعلیم وتربیه باید نظامی آموزشی باشد که معنای حقیقی فقر و غنا را به مردم بفهماند تا مردم بتوانند ثروت را در اطراف خود ببینند و از آن استفاده کنند. رها شدن از بی سوادی مقدمه ای است برای رها شدن از فقر. اکثر افرادی که به دنبال تحصیل و فراگیری علم نیستند، کسانی نیستند که شرایط ممکن برای درس خواندن ندارند، بلکه کسانی هستند که به ارزش علم و فراگیری آن پی نبرده اند. آنها به ساده گی منکر توانایی ها و استعدادهای خود و یا منکر ارزش درس خواندن و فرایندهای موجود در  نظام تعلیم و تربیه می شوند. بی سوادها ناچار می شوند که برای حل مشکلات و رسیده گی به نیازهای خود بیشتر برقدرت بدنی و تجربیات شخصی تکیه کنند. بی سوادی همچون اعتیاد انحرافی اجتماعی است که خاموشانه افراد را می فرساید و از بین می برد.

خشونت علیه زنان و دختران – مسئله هفتم
خشونت علیه زنان و دختران در جامعه مردسالار افغانستان در سطوح وابعاد گوناگون صورت می گیرد. 

تعریف : بدرفتاری و اعمال خشونت علیه زنان و دختران بخاطر زن بودن و دختر بودن؛ یعنی به خاطر تفاوت جسمی شان با مردان .
مردان در جامعه ما از موقعیت برترو بالاتر به زنان نگاه می کنند و با آنها به حیث موجوداتی درجه دوم که فایده های کارکردی خاصی برای نگه داری خانه دارند، رفتار می کنند. به بیان ساده، زنان بیشتر از آن حیث که توانایی مادر شدن را دارند، ارزشمند تلقی می شوند و زن بودن آنها نیز دردایره رفع نیازهای جنسی مرد قابل بحث و گفتگو است.با چنین دیدگاه درمورد زنان، دختران به دنیا می آیند و بزرگ می شوند.نگاه تحقیر آمیز به زنان باعث می شود که تفاوت های آنها به لحاظ استعداد و نیازهایشان،  بصورت مشکلات دردسرساز برای مردها جلوه کند. سلایق و علایق زنان که قطعا متفاوت از مردان است، در آنجا که برامکانات سایه می افکند و تغییررا پیشنهاد می کند، برای مردان غیر قابل قبول می نماید و بسا که حقوق زنان به لحاظ حیثیت انسانی شان نادیده گرفته می شود، چه رسد به حقوق زنانه آنها. مردان با ورود به قلمرو زنان از طریق ازدواج، خود را صاحب اختیار نیازهای مشترکی می بیننند که باید بصورت مشترک برآورده شود. این نیازها عمدتا عبارت اند از نیاز جنسی، نیاز تولید مثل و نیاز پرورش کودک. با بیرون راندن زنان از محیط کاراجتماعی، مردان سررشته ی مسایل اجتماعی را به دست گرفته درصدد صورت بندی نیازها و رفع تناقضات می برآیند. مردان با محدود کردن ساحاتی که زنان باید برای رسیده گی به مسایل خانگی بپیمایند، برمحدودیت های طبیعی که زن و مرد دارند، محدوده ی دیگری می افزایند که باید کارها را در حدود آن به انجام برسانند. چنین است که می توان از خشونت نظام یافته علیه زنان و دختران سخن گفت. زنان با شوهر کردن و زائیدن از رقابت های اجتماعی حذف می شوند و این روندی است که دختران در بطن آن به دنیا می آیند. دختران در محیطی پرورش می یابند که درقدم اول وجود آنها را نه چندان مطلوب می داند. درقدم دوم، دختران که روند تعریف شده ای از وظایف جنسی را به عنوان روند زنده گی پیش پای خود دارند، باید در سمت و سوی تبعیت از آن حرکت کنند وگرنه با سرکوب خانواده گی و اجتماعی روبرو می شوند. از آنجا که وظایف جنسی دختران در قالب سنت ها و آداب و رسوم صورت بندی شده است، هر حرکت خارج از چوکات که مقصد متفاوتی را دنبال کند، انحراف اخلاقی تلقی شده و محکوم به شکست است. دختران برای رسیده گی به وظایف معین، پیوسته باید از سنت ها و آداب و رسوم، طرز رفتار و تصمیم گیری بیاموزند که مناسب نقش اجتماعی آنها باشد و حیثیت خانواده را لکه دار نکند. آنها باید شوهر داری و زن شدن را یاد بگیرند. دختران باید یاد بگیرند که با فقدان آزادیهای اجتماعی چگونه بسازند و جهان را بفهمند. خشوت علیه زنان و دختران، همزمان رنجوری هایی را برکل اعضای جامعه انسانی وارد میکند که معمولا بصورت پنهان عمل می کند. مقید ساختن دختران به سنت ها و آداب و رسوم قالبی باعث می شود که پسران نیز محکوم به تبعیت از جریان های اجتماعی شوند که بار آن سنت ها و آداب و رسوم را بردوش می کشد. البته با محکوم شدن زنان به انجام دادن کارهای خاصی که برایشان مطلوب دانسته می شود، زنان به خانه ها عقب نشینی می کنند و دامن از جامعه مردانه ور می چینند، ولی این مردان هستند که همیشه و همه جا فقدان حضور زنان در ساحه مردانه تعریف شده را باید توجیه کنند. این است که آداب و رسوم و سنت ها، همچون باری سنگین برپشت حیات مردانه قرار می گیرد و گاه و بیگاه از قدرت تحمل خارج می شود. درچنین حالتی مردان برای تحمل بار اجتماعی مجبور می شوند که با زنان در اسرع وقت وارد رقابتی نادرست و ناسالم شوند. آنها برای به ثمر رساندن افکار قالبی خود نمیخواهند زنان زبان درازی کنند و وارد حریم کارمردانه شوند ولی همزمان مجبور هستند که زنان را چون کالایی مورد استفاده قراردهند. کالایی که قیمیتی و البته بی ارزش است. چنین برخوردی سبب می شود که مرد نتواند که نقش مادری زن را درست درک کند، بلکه او ناخواسته با استعدادها و نیروهایی چنگاویز می شود که اصلا زنانه است و باید زنان به آن بپردازند. مرد برای تعیین تکلیف زن متقبل تکالیفی می شود که نمی تواند آنرا به نحو مطلوب انجام دهد، زیرا این تکالیف یا اصلا زنانه است که باید مجال پیدایش بیابد و یا تکالیف کاذب است که دراثر مفکوره غلط زمینه سازی شده است.
 در محیطی که زنان مجال کار اجتماعی ندارند و آزادیهایشان به زور از آنها گرفته شده است، مردان سالم و اندیشمند کمتر امکان رشد می یابند. پسران یا در نظام مردسالاری جای می گیرند و یک عضو فعال جامعه مردانه برعلیه دختران و زنان میشوند و یا هم که دراثر نارسایی های جنسی و عاطفی، دچار اختلالات رفتاری و افراط و تفریط در بروز احساسات و افکارخود می گردند. بنابراین نمی توان بر تاثیرگذاری زنان بار آمده در چنین محیطی برکل وضعیت چشم بست. زنان با عقب نشینی در خانه ها و کارخانگی، نقاط ضعفی را برای پسران و مردان می سازند که به آسانی قابل تشخیص نیست. پسران و مردان درحالی که ظاهرا بردختران و زنان غلبه دارند، از نقاط ضعف خود متاثر و آسیب پذیر هستند. بسا که شدت خشونت علیه زنان باعث می شود که زنان فعالانه در تطبیق افکار خشونت طلبانه سهم بگیرند و براراده ی مردان افسار بزنند. آنها با پذیرفتن خود به عنوان جنس دوم و موجود ضعیف و ناقص العقل سعی خواهند کرد که اثرات نقص عقل و ضعف جسم و تبعات جنس دوم بودن را به خود و به مردان ثابت کنند، چرا که گذشته از هر چیز، آنها توانایی فریب دادن و تحریک مردان را دارند و مردان این توانایی زنان را نوعا قبول کرده اند.دراین موضع، زنان اشخاص صاحب نفوذ و کارآمدی هستند که اگر بخواهند  می توانند از توانایی های خود برای تخریب ساختارهای اجتماعی و اجتماعات و افراد استفاده کنند. حصاری که مردان برگرد خود از کارها، رفتارها، احساسات، برخوردها و نگاه های مردانه کشیده اند، آنها را دربرابر درونی ترین مسایل آسیب پذیر می سازد.  مسایلی که مردان آنها را مسایل زنانه می دانند و زنان موظف اند آنها را پنهان نگه دارند. چه بسا که زنان می توانند ازدرون  خانه ها، کشمکش های فاجعه بار بیرون از خانه  را دامن بزنند.
 خشونت علیه زنان از تبعیض های اجتماعی گرفته تا تصمیم گیری های یکطرفه درمورد سرنوشت آنها در درون خانواده، بسط و گسترش می یابد. دختران که کار در بیرون از منزل برای آنها غیر قابل قبول و نادرست تلقی می شود، در درون خانواده وابسته به روابط شکننده منتهی به ازدواج می شوند. دختران جوان معمولا خود را دچار روابط شکننده ای می یابند که باید توسط آنها محکم شود. آنان باید فورا بلوغ جنسی خود را نقط پرشی برای یک ازدواج موفق کنند، هرچند که برای آن فکری در سر ندارند و با مفاهمیی که یک ازدواج موفق را سروسامان می دهد، آشنا نیستند. قضیه ی ازدواج در جوامع مردسالار قضیه ای است که بسیاری از مسایل را ناگهانی ویکجا حواله دختر و پسر می کند که دربهترین حالت آنها می توانند در ساختار کلان جای بگیرند، حدود یکدیگر را به رسمیت بشناسند و بالاخره کودکان خود را نیز با الگوهای سنتی پرورش دهند و در بدترین حالت، زن و مرد اشخاص سرکوب شده ای هستند که از پروراندن کودکان خود عاجزاند و کودکان شان با والدینی مواجه هستند که برای یکدیگر سهمی از زنده گی قایل نیستند، چونکه آنرا در نمی یابندو یا انگیزه هایشان برای درک متقابل، ضعیف شده و از بین رفته است. اعمال خشونت علیه زنان و دختران توسط مردان، واکنش متقابلی را ازسوی زنان و دختران برمی انگیزد که ابعاد آن شاید در برگیرنده تمام روابط اجتماعی شود. روابطی که دربرگیرنده ی مکالمات، معاملات و دیگر برخوردهای جمعی میشود. از سوی دیگر خشونت علیه زنان و دختران، پسران و مردان را به شکلی از اشکال به خشونت علیه خودشان وادار می سازد.

خشونت علیه اطفال – مسئله هشتم 

خشونت علیه اطفال را می توان در پهلوی خشونت علیه زنان و دختران مورد بررسی قرار داد.
تعریف : هر نوع بدرفتاری با کودکان در دایره خشونت علیه کودکان جای می گیرد.
خشونت علیه اطفال تعریف ساده ای دارد، چونکه زورآزمایی با ضعیف تر از خود، طبیعی است. اما خشونت علیه اطفال به چه دلایل و علت ها صورت میگیرد ؟
فقر
فقر یکی از علت های مهمی است که می تواند خشونت علیه اطفال را توجیه کند. فقر چه در سطح خانواده ها و چه در سطح جامعه موجودیت کسانی که نیازمند مراقبت و توجه بیشتری می باشند را زیر سوال می برد. هرچند به دنیا آمدن کودکان مشروط به خواست بقای والدین است، اما این خواست بقا همواره در زمینه های مناسب جامه عمل نمی پوشد. مخصوصا در جوامع و خانواده های  فقیر، داشتن طفل چندان  بنابر تصمیم عقلانی و ارادی والدین نیست. پس هر کودکی که در محیطی فقر زده به دنیا می آید، فضایی را اشغال می کند که مناسب او نیست، چه از لحاظ اینکه شرایط مطلوب برای پرورش شخص او فراهم نیست و چه از لحاظ اینکه او فضایی را که مناسب نیست اشغال می کند. خشونت علیه اطفال در قدم اول از همین جا شروع می شود که موجودیت کودک به عنوان یک انسان نیازمند ازسوی والدین زیر سوال قرار دارد. کودکان در جوامع و خانواده های فقیر، در مراحل مختلف رشد خود با خشونت والدین و دیگران مواجه می شوند. آنگاه که کودک زبان گفتگو و بحث و سوال پرسیدن ندارد، با او چون موجود اضافی قابل ترحم برخورد می شود و آنگاه که کودک سخن گفتن وپرسیدن آغاز میکند، ممکن است گرفتار سوالاتی شود که کسی میل پاسخ دادن به آنها را ندارد. اضافه بر بی میلی ناشی از فقر اطرافیان برای پاسخ دادن به سوال های کودک، ممکن است خشونت علیه او با محکوم شدن هر اشتباه کودکانه از سوی والدین یا بزرگسالان، به  ضرب و شتم بیانجامد.
حق طبیعی برای تربیت
والدین حق طبیعی خود می دانند که بتوانند کودک یا کودکان شان را بزنند. والدین و بزرگسال ها، زدن کودک را همچون چیدن شاخ و برگ اضافی از گیاهان ضروری و طبیعی می دانند. این حق طبیعی را استادان در مدارس و مکاتب نیز برای خود قایل اند. کودک با قدم گذاشتن به مدرسه و مکتب هم در جوامع عقب مانده و سرکوبگر با خشونت مواجه می شود. اینبار استاد و معلم ومدیر و ناظم کسانی هستند که وظیفه تربیت او را برعهده دارند. آنها نیز غالبا با استفاده از چوب و مشت و لگد تلاش می کنند که الفبای علم را به کودکان یاد بدهند و طبیعی است که اگر کسی در یادگیری ناکام بماند باید برچوب و مشت و لگد خشمگین تکیه کند و سردرگریبان بگذارد. آسیب شناسی بدرفتاری با کودکان در مکاتب و مدارس به ساختارهای فکری و ذهنی مردم در جامعه متکی است. والدین و بزرگترها در خانه همعرض و در طول بزرگ ترهای مکاتب و مدارس، کودکان را با ضرب و شتم و دشنام به یکدیگر تحویل می دهند و گمان براین است که کودکان باید در رفت و آمد میان خانه و مکتب و مدرسه اصول علم و مقررات انسانیت را فراگیرند. والدین و بزرگترها فکر می کنند که زدن کودکان، حدود درستی و نادرستی را به آنها می آموزاند و کودکان را وامیدارد تا به کرده و ناکرده های خود بیشتر و بهتر بیاندیشند. بزرگ تر ها با بزرگتر دانستن خود تجربیات گذشته شان را مسیری می دانند که کودکان نیز باید از آن بگذرند.اعمال خشونت علیه کودکان به هدف تعلیم و تربیه بر این اندیشه استوار است که فرد بزرگتر با پشت سرگذاشتن یک تجربه، در جامعه جای گرفته است و این یعنی که هزینه درستی و نادرستی جایگاه خود را بالاخره پرداخته است، پس او می تواند با زدن کودک او را متوجه اشتباهاتش بکند. فرد بزرگتر باوردارد که کودک خطاکار با تنبیه بدنی دچار احساس ندامت می گردد و به الگوهای درست رفتاری و فکری باز می گردد.فرد بزرگتر خود و همطرازان خود را به حیث نمونه های اصلی از انسان و انسانیت در نظر می گیرد که باید مورد تقلید واقع شوند. با این تصور، بزرگترها به واقعیتی به نام زنده گی پشت داده و سعی می کنند اوضاع را از بالا و از موضع قدرت نمایی  تحت کنترل داشته باشند. بزرگترها کمتر به این نکته می اندیشند که می توانند از کودکان چیزی بیاموزند و دربرخورد ملایم با آنها تجربه ای را مورد بازنگری قرار دهند.این نکته کمتر مورد غور قرار میگیرد که جریان یادگیری مهارت های اجتماعی جریانی سیال است.
کار
به کارواداشتن کودکان در شرایطی که راه تحصیلات برای کودکان باز است، می تواند مصداقی از اعمال خشونت علیه اطفال باشد. کودکان از طریق تحصیل علم در مکتب و مدرسه می توانند با استعدادهای خود در محیطی آموزشی آشناشوند و به کار کردن بیاندیشند و آهسته آهسته با کار کردن خوی بگیرند. محروم شدن کودکان از این روند و به کار واداشتن آنها، ظلمی در حق کودکان به شمار می رود که نشان از نارسایی ها ی نظری و عملی دارد.معمولا کودکان در محیط کار جبری با انواع و اقسام خشونت ها روبرو هستند، چون آنها افرادی ضعیف هستند که باید با شتاب و عجله به کارها رسیده گی کنند و سهم خود را بردارند.
تفاوت ها
علت عمده دیگر خشونت علیه اطفال، نادیده گرفتن توانایی ها و استعدادها و ظرفیت های آنها وعدم پذیرفتن تفاوت هاست.بزرگترها یا والدین باید بفهمند که همانطور که آنها توانایی ها، ظرفیت ها و استعدادهایی برای کار و سازنده گی و یادگیری مهارت های زنده گی دارند و در این توانایی ها بایکدیگر متفاوت هستند، کودکان هم توانا، مستعد و با ظرفیت می باشند و هم با یکدیگر متفاوت اند. در اساس آنچه باید مورد بررسی و دقت قرار گیرد آن است که انسان درجریان رشد و بزرگ شدن خود موجودی است که نیازمندی های متقابل دارد و الگوهای اجتماعی پذیرفته شده مانع ایجاد و شکل گیری الگوهای تازه نمی شود. بزرگترها باید همانطور که خود به محاسبه اعمال وافکار خود می پردازند، در رفتار با کودکان بگذارند که آنها نیز به محاسبه افکار و اعمال خود بپردازند.  بزرگترها باید چشم و گوش خود را برای شنیدن صداهای تازه و دیدن حرکات متفاوت باز کنند. به این ترتیب کودکان ممکن است در برنامه ریزی های اجتماعی چه در خانواده چه در محیط مکتب و کارگاه جایگاهی مناسب پیداکنند.
در جامعه ما خشونت علیه اطفال تا حدی رسیده است که گروه های نظامی اطفال را در حملات انتحاری و اعدام افراد به کار می گیرند. در یک مورد اعدام کودک متهم به جاسوسی نشان میدهد که جامعه ما تا چه حدی نسبت به سرنوشت کودکان بی تفاوت بوده و از آنها چگونه استفاده ابزاری کرده است. یک مثال چشمگیر از این استفاده ابزاری، بچه بازی است. بچه بازی از دیرباز در جامعه ما صورتی از اعمال خشونت علیه کودکان بوده است که شاید همبسته خشونت علیه دختران و زنان باشد. بچه بازی همچون سگ بازی و مرغ بازی، یک بازی و نوعی از سرگرمی است که در بعضی مناطق، قباحت آن از بین رفته است. پسر بچه ها دراین بازی با در آمدن به ظاهری زنانه در محافل وقت گذرانی می رقصند و همچنان مورد سوی استفاده های جنسی دیگر قرار می گیرند. پسر بچه هایی که از آنها یاد می شود گاهی جوانانی کاملا بالغ هستند اما تحت سرپرستی مردان بچه باز قدرتمند استند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر